|
|
|
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم به شوق توست که تکرار می شود هر سال... |
|
... یقه ی پیراهن زردم را می دوزم . خیلی باز است . خیلی . سوزن که توی دستم فرو میرود حس می کنم که باید خون انگشتم را بمکی . پس دستم را می برم توی دهان خودم و انگار که تو خونم را مک زده باشی ، یک قطره از خونم را می خورم .زیر دلم درد می کند . فکر می کنم یک "دیس منوره " ی دیگر است یا حتی "پی ام اس " همیشگی که زجرم میدهد . روحم را می سابد . هارم می کند . از بالای بلندی به پایین پرتم می کند ... اما نیست . هیچ کدام از اینها نیست . مثل فرو رفتن اپلیکاتور در واژنی عفونت کرده و ملتهب ، سخت و دردناک است . مثل بیرون کشیدن تیری از میان گوشت و رگ و پوست ، عذاب آور است . مثل انقباض معده ی خالی و بیحسی اعضای خسته از تهوع بیحاصل ، پر از درماندگی و استیصال است . همه ی اینها هست و هیچ کدام از اینها نیست . نیست . سوزن را فرو می کنم توی قلبم تا یقه ی لباس را نگاه کنم . دردی حس نمی کنم . چشمم میخورد به پیچک سبز و جوانی که از زیر پاهام جوانه زده و دارد دور انگشتهای لاک خورده ام می پیچد . زیر دلم درد می کند . سر انگشتهام میسوزد و قلبم انگار نه انگار که سوزن را توی حجم صورتی رنگش فرو کرده ام ، هی خون را می فرستد توی انگشتهام ، توی پاهام ، توی مغزم که خیال تو رنگ بگیرد و سرخ شود و زنده بماند . بلند که میشوم ، می بینم پیچک دور تن برهنه ام پیچیده . مرا بغل کرده انگار . از انگشتم خون می چکد هنوز . یقه ی پیراهنم بسته نمیشود . از اولش هم بازتر شده . خیلی باز . خیلی . پس من چه چیزی را دوختم ؟ شایدم خودم را به پیچک . شاید قلبم را به خودم . شاید ... زیر دلم درد می کند . انگشتم را می مکم . انگار که تو خونم را مک زده باشی . دلم آشوب میشود . پیراهن زردم را با یقه ی باز می پوشم . دستت را اگر زیر پیراهنم ببری . درست روی پستانهام ، یک عالمه برگ سبز جوان قلقلکت می دهند . دستم را ، انگشتهای خونی ام را به لبه ی تخت می گیرم و بلند میشوم . به آینه نگاه می کنم. یادم می آید که زیر دلم درد می کند . زیر دلم درد می کند و مثل دایره دارد بزرگ و بزرگتر میشود . بزرگ و بزرگتر . بزرگ و بزرگتر ...
...
پتو را که میکشم روی سرم ، یک غار بزرگ درست میشود . چشمهام به تاریکی عادت می کند . آنوقت به غاری که تو برای خودت درست کردی فکر می کنم . و به دستهات که کجای غار هستند ! صدای نفسهام می پیچد توی غار . تنهایی ام را مثل دم میکشم تو . تنهایی را مثل بازدم میدهم بیرون . هوای غار حالا مرطوب است . مرطوب .
...
+
نوشته شده در 88/09/17ساعت 1:2 توسط نازلی
نوشتن ، آخرین توقع نیست . تنها توقع است . تنها توقع من از لحظه ها . از خاطره ها . از زندگی پویای در حال گذر . از زنده ها . حتی از مرده هایی که هیچ کس ازشان توقعی ندارد ... . از خودم . از کلمه ها و حتی از سه نقطه های لجباز ...
+
نوشته شده در 88/09/16ساعت 19:54 توسط نازلی
... شهرزاد ایستاده است . مقابل من و بچه ها ایستاده است و دستش را ــ همان دستی که انگشتر نگین فیروزه دارد ــ توی هوا تاب می دهد . می چرخاند . و صدای آرام و دلنشینش توی گوش من و بچه ها می پیچد . از تهران آمده . با پیام صلح جهانی . و توی کوله پشتی اش یک عالمه کتاب قصه هست . من و بچه ها روی سکوی کنار دریا نشسته ایم و گوش می دهیم . من قصه را بلدم اما حرفی نمی زنم . گاهی دلم میخواهد بلند بگویم من اینجاش رو بلدم ! اما نگاه کنجکاو بچه ها ، ساکتم می کند . جستجوی شیرین و کند و کاو سخت بچه ها را دوست دارم . سکوت می کنم تا به راهشان ادامه بدهند . دستشان توی دست شهرزاد قصه گوی تهرانی و همراه اسب آبی" نازیلا ناساری" بروند تا دور دورها . تا یک جایی که دوباره وصل است به جایی دیگر و دوباره به یک جای دیگر و تازه بعد هم ... . اسب آبی دنبال کسی می گشت تا تنهایی اش را با او قسمت کند . شاید درست مثل تو . مثل من . و راه افتاد از برکه و مرداب گذشت و از کرم شبتاب و جغد و تمساح . به حواصیل که رسید، خواستم به همه بگویم بالا را نگاه کنند . سه تا حواصیل داشتند پرواز می کردند . اما نگاهم به بالا و انگشتم رو به آسمان مانده بود که" اسب آبی سلام کرد . حواصیل سری تکان داد و گفت : تو مال این طرفها نیستی . بگمونم راهتو گم کردی . نه ! اما دنبال یکی میگردم تا تنهایی مو باهاش قسمت کنم . خب بعد پیداش نکردم و اسب آبی برای حواصیل از کرم و جغد و تمساح گفت . مرغ که اندوه اسب آبی رو دید گفت : پیداش میکنی . تو دنیا همیشه دو تا چشم منتظر توست و یه قلب که جای تو برای همیشه توشه . مطمئن باش همین الان یکی جای دیگه داره دنبال تو میگرده . اینکه هنوز پیداش نکردی و اینکه هنوز پیدات نکرده برای اینه که این جستجو هنوز تمام نشده و اگه گمون میکنی همه تلاشتو کردی بذار اونم همه ی تلاشش رو بکنه . و اگه قرار بر پیدا کردن باشه اون خودش از جایی که تو فکرش رو نمی کنی پیداش میشه . چون خدای همه ی موجودات از آسمونها ، تو و اونو می بینه و به هم میرسونه ." می خواستم بگویم من زبان حواصیل ها را بلدم . با این زبان حرف زده ام . اما بچه ها نه گوششان با من بود و نه دلشان . دنبال جای پای تنهایی اسب آبی تا لب چاه رفتند و با اسب آبی به داخل چاه نگاه کردند و یک لحظه از چیزی که دیدند تعجب کردند . ــ دو تا چشم مهربون و جستجوگر ــ بعد همراه اسب آبی برای چیزی که دیده بودند ، دست تکان دادند و ... اسب آبی ته چاه تنها نشسته بود . دلش اندازه ی همه ی غصه ی دل همه ی اسبهای آبی گرفته بود . بچه ها پچ پچ می کردند . من داشتم روی گل آفتابگردان ژاکت "دیبا " دست می کشیدم .روز داشت تمام میشد . مثل روز داخل قصه و بچه ها فکر می کردند زمان قصه با زمان در حال گذر از کناره ی دریا ، یکی ست و مرز بین قصه و واقعیت را با ماسه ها ، با صدای شهرزاد و با لمس دستهای من پر می کردند . "اسب آبی داشت غصه های ته دلش رو می شمرد که یکی بهش سلام کرد برو . میخوام تنها باشم . باشه . اما وقتی دلت خواست با یکی حرف بزنی ، من این بالام . اسب آبی به ماه نگاه کرد و گفت : تو بودی ؟ آره . تو دلت گرفته ؟ چی بگم برات ؟ ... ... ... آروم باش و بمن گوش بده . خدای آسمونها و زمین ، روزی که خواست موجوداتش رو به دنیا بفرسته ، سرگذشت هر کی رو روی پیشونیش نوشت و براش گفت توی دنیا چی در انتظارشه . اون وقت دنیا رو نشونش داد و گفت اونجاست . حالا هر کی میخواد به دنیا بره ، دست هاشو ببره بالا . اونهایی که دست بلند کردن الان توی دنیا هستن یا به دنیا اومدن و اونطور که سرنوشتشون بوده از دنیا رفتن و باقی هنوز نوبت به دنیا اومدنشون نرسیده یا رسیده و تو راهن . و تو که الان ته این چاهی ، پیشونی نوشتتو دونستی ، دست بلند کردی و دنیا اومدی . تنها شدی . رنجیدی و مشکلات زیادی رو تحمل کردی و الان ته این چاه هستی . اما این آخرش نیست ." بچه ها به من نگاه کردند و قلبشان تند تند میزد . توی آسمان ، دنبال ماه میگشتند . ابرهای متراکم تیره، بادهای پاییزی ، حس گنگی که می گفت آخر قصه نزدیک است و صدای شهرزاد که اوج گرفته بود ، همه و همه داشت کار خودش را می کرد ، همه ی بچه ها قصه گو شده بودند . داشتند پایان جدیدی می ساختند . دوباره روز شد . روز بعد از گفتگوی اسب آبی و ماه . اسب آبی منتظر ماه مانده بود . تمام لحظه های روز را . و شب رسیده بود . ــ و شما می دانید که شب ، پر رمز و رازترین وضعیت زمان است ــ اسب آبی صدا زد ماه .. ماه ... ماه ... چیه داد میزنی ؟ ماه بمن گفت امشب بدیدنم میاد . اما هنوز نیومده .تو اون بالاها ندیدیش ؟ ابر گفت : چرا اما تو امشب نمی تونی ماه رو ببینی ولی اون خودش گفت میاد . آره . اما نمی دونست من میام کی گفته تو بیای ؟ من به خواست طبیعت اومدم . پس خواسته ی من چی ؟ خواسته ی تو چیه ؟ میخوام از چاه بیام بیرون . میخوام ماهم رو ببینم و گله کنم و دنبال یکی بگردم ، تنهاییمو باهاش قسمت کنم . خواسته ی تو با من ... اسب آبی حرف ابر رو وقتی باور کرد که اون باریده بود و اسب آبی بیرون چاه داشت به ماه نگاه می کرد . گله گذاریش از ماه رو هم گذاشت برای بعد . شاید اینجوری می خواست ماه تو خجالتش بمونه . اما ته دلش هیچی نبود . توی این اتفاق خوب ، اون یه جورهایی ماه رو هم سهیم می دونست ." شهرزاد کتاب را بست . روی صندلی سیمانی نشست و گفت :" تنهایی اسب آبی تازگیها به بزرگی قبل نیست . ماه میاد و هر شب به تنهایی ش سر میزنه " و اسب آبی میدونه که در ادامه ی جستجوش ، یکی از یه جایی که فکرش رو هم نمی کنه ، پیدا میشه و ... . . . نازیلا آخر کتاب نوشته "تقدیم به ماه که بر سر تنهایی من است / آذر ۸۰ خاک پشت مانتو م را می تکانم . می ایستم . ــ رو به اصرار باد بی مقصد ...ـ به ماه نگاه می کنم . بعد به خودم فکر می کنم . به حواصیلها نگاه می کنم . بعد به خودم فکر می کنم . با کتونیهام ماسه ها را پخش می کنم . به دریا نگاه می کنم و بعد به خودم فکر می کنم . به خودم . بچه ها را می سپارم دست شهرزاد . پیام صلح جهانی را از زبان عروسک کوچکی که توی کوله پشتی اش هست برای بچه ها با ادا و اصول میخواند. مهر و دوستی همگانی . . . . خدا می داند که هیچ کس بالای سر تنهایی ام نیست .
پ.ن :"یکی پیدا میشه تنهایی مو باهاش قسمت کنم " نام کتابی ست نوشته ی نازیلا ناساری . تصویرگری کتاب هم کار خود نازیلا ست .
... همیشه همین طور است . همیشه همین طور بوده . درست بعد از فاجعه نیست که دلت میخواهد داد بزنی ! سه تا هفت روز که گذشت ، آنوقت است که میخواهی فریاد بکشی . فریاد ... . . .
+
نوشته شده در 88/09/16ساعت 16:54 توسط نازلی
...
سلام .
مسافرم .
میرم شیراز .
اما وقتی برگردم ...
. . . بخاطر اینهمه تبریک و تهنیت ، متشکر و ممنون .
+
نوشته شده در 88/09/03ساعت 21:20 توسط نازلی
......
دیشب نخوابیدم. اصلا خوابم نبرد . اگر هم برد مرا محکم بغل نکرد . مرا با شدت هر چه تمامتر به آنطرف شب پرتاب نکرد . من بیدار ماندم . بیدار بودم ... توی بیداری در گوش لحظه ها حرف زدم . روی سر همه شان یک روبان سفید بود . بازشان نکردم . لحظه ها خواب می دیدند و توی خواب حرف میزدند . من پتو را کشیدم تا زیر گردن لحظه ی قشنگ و کوچکی که معلوم بود روبان سفید بالای سرش را با ظرافت و دقت بسته اند . بعد کنارش نشستم تا گونه هاش را نوازش کنم . جرأت نکردم . نه اینکه دستهام مهربان نیستند ، نه اینکه مهربانی بلد نیستم ، گفتم شاید بیدارش کنم و بد خواب شود . فقط نگاهش کردم . به خودش ، به روبان روی سرش ، به نفسهای تندش و به پلکهاش که ... توی دلم چه آتش بازی بزرگی ست . شعله از توی قلبم کشیده میشود پشت دریچه ی چشمم . پلک که میزنم ، آتش می جهد بیرون . میخواهد همه را ، همه جا را ، همه چیز را ببلعد . وقتی آدم بدون پلک زدن ، اشک میریزد ، یعنی خیلی دلش پر است . نه ؟ هی پلک نمیزنم و هی مذاب میریزد بیرون . توی دلم چه آتش بازی بزرگی به راه است . میروم بیرون . لحظه را با پتو و روبانش بغل می کنم و میروم بیرون . جلوی باد می ایستم . باد ، من و لحظه ی کوچک عزیز را با هم میسوزاند . بیرحم نبودم . کی باور می کند ؟ کی ؟ کی باور می کند که من مهربانی را نه نیمه ی دیگرم که عین خودم میدانم . و حالا که دارم میسوزم و دارد توی بغلم میسوزد ،من کمال و نهایت مهربانی ام . من و لحظه میسوزیم . میمیریم . من توانایی این را دارم که دوباره آفریده شوم . توانایی و قابلیتش را . لحظه اما ... . لحظه را می زایم . یعنی اینبار که زایمان کنم ، می دانم که چیزی جز لحظه ی عزیزی با یک روبان سفید روی سرش ، نیست . آخر من هر بار که می میرم ، باردار آفریده میشوم ... . لحظه را دنیا می آورم و شیر می دهم و وقتی صورتش را به سینه هام چسبانده و دستش را روی سینه هام می کشد برایش لالایی می خوانم . لالایی از کسی که یک شب نخوابید و خواب او را نبرد و ...
... امروز حالم خوب نبود . مدرسه نرفتم .
خودم رو مجبور کردم پیاده راه برم ...
بستنی پسته خریدم ... مزه ش مهم نبود . رنگش به چشمام قشنگ میومد . از مغازه که بیرون اومدم . مجبور شدم بشینم کنار جدول . ــ چیزی شده ؟ میخواین کمکتون کنم ؟ نه . ممنون ــ من از راننده های آژانس آسمانم . اگه بخواین میتونم ... میدونستم که جلوم رو تا چند لحظه ی دیگه نمی بینم . نشستم توی ماشین . راست می گفت راننده رو میشناختم ... از توی آینه نگام می کرد . طاقت نیاوردم . در بستنی رو باز کردم . ازش خوردم . فقط رنگش نبود که قشنگ بود . مزه ش هم ...
[]
وقتی رسیدم خونه ، همه رو برگردوندم اما بستنی پسته ، سبز بود .سبز و تازه حتی وسط درد من . وقتی داشت بر می گشت بیرون همه ی مسیر رو خنک می کرد ...
پ.ن : خیلی درد دارم . پ.ن : بستنی پسته دوست دارم ... .
+
نوشته شده در 88/08/28ساعت 15:5 توسط نازلی
...
روز تولدم ، دوستانم مرا می برند "apple" . یعنی تصمیم دارند که این کار را بکنند . جای تو آنجا سبز است . سبز . سبز . ... و من حتما یک رشته آمیتیست تراش نخورده دور گردنم دارم که وقتی لمسشان می کنم ... راستی تا روز تولدم چند روز مانده ؟ هنوز مشتاق نام عطرم ...
+
نوشته شده در 88/08/28ساعت 10:19 توسط نازلی
... دستهام فقط همین قدر توان دارند . همین قدر که غم را کمی هل بدهند عقب . هل بدهند عقب تا مثل بختک روی من نیفتد . روی من نیفتد تا بتوانم نفس بکشم . نفس بکشم تا ... به عربده ی سکوتم گوش کن . زخم زبانی که روح آدم را آزار می دهد ، با هیچ مرهمی چون سکوت مداوا نمی شود . سکوت دارد روی پیشانی تبدار عاطفه ی زخمی ام ، دستمال نم دار می گذارد تا تب تلخ پر هذیان جانم را نگیرد . دارد دست می کشد روی تن خسته ی کبودم و نشتر میزند به سر همه ی برآمدگیها تا همه چیز مثل یک عقده ی بزرگ ، سرطانی و بی علاج نشود . و میدانم که بعد دستم را می گیرد و می برد بالای تپه ای که از همه ی دورها ، دورتر است و از همه ی نزدیکها ، نزدیکتر ، و از من، از روح من میخواهد که هر چه در سکوت تمرین فریاد کرده ام ، حالا جلوی همه ی بی کسی هات ، مثل یک سمفونی ، اجرا کنم . و دیگر نه دست کسی بر دهانم هست و نه چشم غضبناکی روی دلواپسی هام ... وقتی زمان اجرای این موسیقی اصیل رسید ، تو باید حتما با یک بغل روشنی بیایی . بیایی و بنشینی روی تخته سنگی که شبیه شکل نامنظم هندسی ست و اصلا از نامناسبی جایت شکایت نکنی و فقط به من نگاه کنی . به من و به همه ی آنچه به آن نام زندگی میدهند . همان که جای پاهایش روی صورتم مانده ... نگاه کنی و ایمان بیاوری که من از بخشش و مهر لبریزم . بعد آرام مقابلم بایستی و بگویی هنوز دوستم داری و شاید برایم تعریف کنی که دلهره ی نداشتن من ، دور شدن من ، رنجش من ، می تواند مثل ریزش آبی از کناره های آبشار ، در گذر زمان و چرخش ماه و سال ، سنگترین سنگها را هم سوراخ کند ... . و به من وحی میشود که فریاد بزنم . فریاد . و من اگر بتوانم فریاد بزنم ، می توانم چند دقیقه بعد هم آرام حرف بزنم . و اگر آرام حرف بزنم ، می توانم دستهایت را بگیرم و اگر دستهایت را بگیرم ، سرم را بالا می آورم که نگاهت کنم و اگر نگاهت کنم می بینی که توی چشمهام نشسته ای و جادوی چشمهای من ...
|
"ومن احساس میکنم روحم روح یک اسب است نه پست تر از اسب ونه برتر از اسب اما نه اسب گاری درشکه و نه اسب سواری و کرایه اسب بی زین و بی دهنه .اسب چموش و سرکش و لگدزن بد خوی وحشی.نه که دهنه بر نگیرد چرا اما به سختی به خطر دیر....راست است خسته کننده اما اگر....."
(دکتر علی شریعتی)