|
|
|
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم به شوق توست که تکرار می شود هر سال... |
|
...
میخواستم اینجا دیگر نباشد . فکر کردم چون حال و روزم بهم ریخته ست شاید دارم عجولانه تصمیم می گیرم ... هر شب زمین می لرزد . من با آتشفشانی که در خودم نگه داشته ام می لرزم . خواب می بینم آوار روی سرم ریخته . فقط دستهام بیرون مانده . بیرون مانده تا از روی ناخنهام که کبود شده اند شناسایی شوم . در نبودنهام هم نشانه ای هست . می گوید : خفه شو . خفه شو خفه شو . تو هیچ چیز نیستی . چه برسد به نشانه ... هوا دارد سرد میشود . توی کمد لباسهام دنبال یک مانتوی سبز می گردم که جای یک دکمه اش خالی ست ... سارا مانتوی مرا برداشته ... برداشته ... برداشته ... گفتم با جای خالی دکمه بسازد . میخواهم خالی بماند . "اینقدر دوست دارم / بشنوی خنده ت میگیره ... " وقتی بخندی من ، ... لیوان چای را که سرد شده میریزم توی ظرفشویی و دوباره چای داغ و دوباره و دوباره و دوباره ... "من و تویی نکن که من ، کسی بجز تو نیستم ..." هوا خیلی مرطوب است . جز مامان ، کسی نگرانم نیست ... دریا هی جزر و مد میشود . پارسال هم بعد از زلزله دریا بهم ریخت و جان همه ی ماهیهایش را با یک عالمه جلبک قرمز گرفت ... تولدت نزدیک است دختر پاییز ... . چه دلخوشی ساده ای است اگر به یادم باشی . " دست منه بر دهنم ..." . میروم حمام که ... . اینجا زمین می لرزد . زمین هر شب می لرزد . بهای هر تنفسم یک لبخند بود . نه بیشتر و نه کمتر ... . چقدر همه بد نگاهم می کنند . "الی " میخواهد به زندگی بر گردم . "سروی " از همه شاعرها و عاشقها متنفر است ... . بال فرشته ها را نقاشی می کنم . مثل کارهای مینیاتوری . روی گورم یک عالمه شب تاب بگذار . یک عالمه یعنی سه تا . باید چشمهایت را عمل کنی نازلی . اینجوری نمی توانی ادامه بدهی . به چشمهایم دست می زنند . با تیغ و باند و چسب و ... . اما دستشان به نگاهم نمی رسد . نمی رسد . میخواستم اینجا دیگر نباشد . فکر کردم چون حال و روزم بهم ریخته ست شاید دارم عجولانه تصمیم می گیرم ... ... ..... ...
...
رسیده ام به نامه ای که فروغ ۲۵ تیر روز سه شنبه برای پرویز نوشته بود ... کتاب را می بندم . کتاب را می بندم "... در سکوت سینه ام ، دستی دانه ی اندوه می کارد ..."
ــ میدانم چه چیز باعث میشود که ننویسم . همانقدر که نمی دانم چرا نمی توانم اینجا را ببندم . رها کنم . تعطیل کنم . گل بگیرم ... ـــ فروغ در نهایت تنهایی آرزو کرده بود که برف ... . البته حرفش را اینجوری نگفته بود . به برف گفته بود :" مو سپید آخر شدی ، ای برف / تا سرانجام چنین دیدی / در دلم باریدی ای افسوس / بر سر گورم نباریدی ... " و بعد جلوی چشم همه روزی که از دنیا رفت ، بر گورش برف می بارید ... . کتاب را می بندم .
...
وقتی دستت توی دست مادرته ، همه به نظر آشنا میان ... اما همین که دستت رها میشه ، همه غریبه میشن ... آشنا ــ غریبه
غریبه ــ آشنا
همه چیز به دستهای مامان مربوطه ...
نقطه ها قابل تقسیم نیستند . اما سر آغاز خطهای بی شماری هستند که ...
چقدر نقطه توی اسمت هست ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در 88/08/14ساعت 23:15 توسط نازلی
... اگه جای من بودی... اگه جای من بودی ... اگه جای من ... اگه جای ... اگه ...
کی به تو گفته جایی که من هستم ، بهتر از جاییه که تو هستی ؟
+
نوشته شده در 88/08/14ساعت 23:7 توسط نازلی
...
یک آدمهایی دیر همدیگه رو پیدا می کنن . یک آدمهایی زود همدیگه رو از دست میدن ... تعادل ، توازن یا تناسب ؟! انصاف ، عدالت یا ... ــ آدمها خودشون یه جوری با قضیه کنار میان . به شما ربطی نداره . چرا ؟ ــ چون تو آدم نیستی . "حوا "یی ...
+
نوشته شده در 88/08/14ساعت 22:59 توسط نازلی
...
دسته گلهایی را که به آب دادی ، از آب گرفتم . همه را توی یک زمین گرد و کوچک کاشتم . من گل کاشتم .
...
+
نوشته شده در 88/08/14ساعت 12:0 توسط نازلی
... اینجا جنوب است . خیلی جنوب . جنوب که می گویم یعنی نهایت گرما و رطوبت و عطش . اما من عجیب سردم است . گاهی که گرم میشوم می فهمم که داری به من فکر می کنی . دارند به من فکر می کنند . تو با همه ی خوبیها و بدیهایت یک طرف و بقیه با خوبیها و بدیهایشان یک طرف ... . کف دستم داغ میشود و سرم به دوران می افتد . از خودم جدا میشوم و میروم بالای سر خودم می چرخم. آنقدر پرسه می زنم تا تو و دیگران دست از سر خیالم بردارید . بعد دوباره می روم توی خودم و می نشینم یک گوشه ی دل خودم و به همه چیز فکر می کنم . به همه کس فکر می کنم . غصه و سرمای لعنتی با هم سراغم می آیند . زیر ناخنهام که بنفش میشود و نفسم بریده بریده ، می فهمم دارم به این فکر می کنم که چند وقت است با هم به هم فکر نکرده ایم ...
...
... عراقی . . . وقوع . . . هندی . . . واسوخت
+
نوشته شده در 88/08/13ساعت 14:48 توسط نازلی
... صبح شده بود من بیخبر بودم توی گوشم صدایی حزن آلود و گرم میخواند : " نترس از این سیاهی ..." زمین غرید و بعد تند و بی وقفه لرزید ... من زیر نور شبتاب ها ، دفن شدم ... زلزله شدید بود همه بیخبر بودند ... ... .. .
|
"ومن احساس میکنم روحم روح یک اسب است نه پست تر از اسب ونه برتر از اسب اما نه اسب گاری درشکه و نه اسب سواری و کرایه اسب بی زین و بی دهنه .اسب چموش و سرکش و لگدزن بد خوی وحشی.نه که دهنه بر نگیرد چرا اما به سختی به خطر دیر....راست است خسته کننده اما اگر....."
(دکتر علی شریعتی)